ما را بس است سلسله جنبان اشارهای
کافی است بزم سوختگان را شرارهای
۱تا پای بر فلک نگذاری ز مهد خاک
مویت اگر چو شیر شود شیرخوارهای
۲همت بلند دار که با همت بلند
هر جا روی به توسن گردون سوارهای
۳از اهل فکر باش که با دورباش فکر
هم در میان مردم و هم بر کنارهای
۴از آفتاب تجربه، گردید سنگ موم
وز خام طینتی، تو همان سنگ خارهای
۵از هستی دو روزه به تنگند عارفان
تو سادهلوح طالب عمر دوبارهای
۶یک بار نقش پای خود ای بی خبر ببین
تا روشنت شود که چه مست گذارهای
۷شرط است ریختن عرق سعی موج را
هر چند بحر عشق ندارد کنارهای
۸مردان عنان به دست توکل ندادهاند
تو سست عزم در گرو استخارهای
۹از روزگار تیره و بخت سیاه روز
ابرو ترش مساز اگر درد خوارهای
۱۰نتوان به کنه عشق رسیدن ز فکر پوچ
در بحر آتشین چه کند تخته پارهای؟
۱۱از دست من اگر چه نجسته است هیچ کار
پرکاری تو کرد مرا هیچکارهای
۱۲تا آفتاب عشق تو تیغ از میان کشید
هر پارهای شد از دل من ماهپارهای
۱۳این آتشی که چهره او برفروخته است
دل را به غیر آب شدن نیست چارهای
۱۴صائب ز آفتاب رخ یار شرم کن
از ره مرو به روشنی هر ستارهای
۱۵