آن را که هست گردش چشم غزالهای
در کار نیست رطل گران و پیالهای
۱ما را ز کهنه و نو عالم بود کفاف
معشوق نو خطی و می دیر سالهای
۲تا گل شکفته شد گرو میفروش کرد
در خانه داشت هرکه کتاب و رسالهای
۳بگذار حرف محکمی توبه را به طاق
کاین شیشه توتیا شود از سنگ ژالهای
۴بلبل چگونه مست نگردد، که میدهد
از هر گلی بهار به دستش پیالهای
۵چون عندلیب قسمت من نیست از بهار
غیر از نگاه حسرت و آهی و نالهای
۶میکرد داغ، سینه کان عقیق را
میداشت چون رخ تو اگر باغ لالهای
۷یک هاله در بساط همه چرخ بیش نیست
ماه تراست هر خم آغوش، هالهای
۸صائب چو تاک نیست غم سر بریدنش
هرکس به یادگار گذارد سلالهای
۹