از مردمان اگر چه کناری گرفته ای
این گوشه را برای شکاری گرفته ای
۱بر هر چه جز خدای دل خویش بسته ای
آیینه دام کرده غباری گرفته ای
۲قانع به رنگ و بو شده ای همچو شاخ گل
دستی دراز کرده نگاری گرفته ای
۳در زیر برگ سرمکش از تیغ آفتاب
بعد از هزار سال که باری گرفته ای
۴چون گل ترا به آتش سوزان شود دلیل
از نقد عمر اگر نه شماری گرفته ای
۵قانع چو سرو و بید به برگ از ثمر مشو
این یک نفس که رنگ بهاری گرفته ای
۶صبح امید درشکن آستین توست
گر زان که دامن شب تاری گرفته ای
۷در هر گشودن نظر و بستن نظر
ملکی گشاده ای و حصاری گرفته ای
۸زین دعوی بلند که با خلق می کنی
از بهر خود تهیه داری گرفته ای
۹از جهل کرده ای دل خود زنده زیر خاک
بر دل اگر ز کینه غباری گرفته ای
۱۰ماهی است پیش راه تو در ظلمت فنا
شمعی اگر به راهگذاری گرفته ای
۱۱خواهد فتاد دامن منزل به دست تو
صائب اگر رکاب سواری گرفته ای
۱۲