گرفته است مرا در میان تماشایی
که در خیال نیاورده هیچ بینایی
۱بر آستان تو دل از شکسته پایان است
اگر چه می کشدم دیده هر نفس جایی
۲همین نه بهر سلیمان کشیده اند بساط
که هست در دل هر مور مجلس آرایی
۳چسان ز کار تو غافل شوند بینایان؟
که هست جنبش هر موی کارفرمایی
۴نمانده است ز اقبال عشق در دل من
به غیر ترک تمنا دگر تمنایی
۵کجاست جذبه توفیق دست ما گیرد؟
که می کشیم ز دنبال کاروان پایی
۶خمش چو آب گهر می رویم تا دریا
نچیده ایم به خود همچو سیل غوغایی
۷سپهر سبزه خوابیده ای است در قدمش
که دیده است به این رتبه سرو بالایی؟
۸به من ز جوش طرب همچو آب روشن شد
که هست در دل پر خون من دلارایی
۹مرا که پاره دل ماهپاره گردیده است
نیایدم به نظر هیچ ماه سیمایی
۱۰گران به سنگ ملامت شده است این مجنون
فغان که نیست درین شهر طفل بینایی
۱۱به جان رسیدم ازین شهر بند پروحشت
جنون کجاست که خود را کشم به صحرایی
۱۲به آفتاب جهانتاب کی رسد صائب؟
اگر چه در سر هر ذره هست سودایی
۱۳