برون نیامده از خویشتن سفر نکنی
ز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی
۱کنون که بال و پری هست مرغ جانت را
چرا ز بیضه افلاک سر بدر نکنی؟
۲چو قطره سر به کف دست ابر تا ننهی
هوای صحبت این بحر پرخطر نکنی
۳ترا چو آبله از خار بشکفد صد گل
اگر ملاحظه از زخم نیشتر نکنی
۴چو آفتاب به گرد جهان برآمده گیر
به هیچ جا نرسی تا ز خود سفر نکنی
۵ترا که برگ سفر هست همچو شبنم گل
چرا ز روزن خورشید سر بدر نکنی؟
۶بس است شوق طلب خضر راه گرمروان
سراغ راه و تمنای راهبر نکنی
۷کمند وحدت گرداب موجه خطرست
درین محیط ز سرگشتگی حذر نکنی
۸گره ز کار تو چون غنچه وا شود به دمی
اگر تو جز در دل رو به هیچ در نکنی
۹در آفتاب قیامت دلیر نتوان دید
به داغ سینه مجروح ما نظر نکنی
۱۰نداده آینه خویش را جلا صائب
چو آفتاب سر از جیب صبح برنکنی
۱۱