چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنی
رخ لطیف چو گلرنگ از شراب کنی
۱تو کز مکیدن لب نقل باده می سازی
چه لازم است دل خلق را کباب کنی؟
۲به دامن تو غبار ملال ننشیند
هزار خانه چو سیلاب اگر خراب کنی
۳ز بس یکی شده ام با تو جای حیرت نیست
اگر به دیدن خود، دیدنم حساب کنی
۴یکی هزار ز شبنم شود طراوت گل
ز چشم پاک چه افتاده اجتناب کنی؟
۵تو چون به باغ روی سرو پای در گل را
ز طوق فاختگان پای در رکاب کنی
۶فسرده از دم سرد خزان نخواهی شد
به آه گرم گل خود اگر گلاب کنی
۷نقاب دولت بیدار می شود فردا
ز عمر هر چه درین نشائه صرف خواب کنی
۸درین محیط گهر، چند از هوا جویی
به هیچ و پوچ نفس صرف چون حباب کنی؟
۹دمید صبح قیامت ترا ز موی سفید
هنوز وقت نیامد که ترک خواب کنی؟
۱۰چو شمع، رشته جان راست کوتهی لازم
چه لازم است تو کوته ز پیچ و تاب کنی
۱۱سفید کن دل خود را ز نقش ها، تا چند
سواد دیده خود روشن از کتاب کنی؟
۱۲ترا سیاهی رو نیست بس، که از غفلت
سیاه موی سفید خود از خضاب کنی؟
۱۳ز قطع و فصل شوی مالک الرقاب جهان
اگر چو تیغ قناعت به یک دم آب کنی
۱۴به آفتاب جهانتاب می رسی صائب
درین چمن دل خود گر چو شبنم آب کنی
۱۵