ای زلف مشکبار تو از رحمت آیتی
وز لعل آبدار تو کوثر روایتی
۱جز سایه قد تو که ای پادشاه حسن
روی زمین گرفت به خوابیده رایتی؟
۲خامش نشین که زلف درازش نه آن شب است
کآخر شود به حرف کسی یا حکایتی
۳آن کس که بر جراحت ما می زند نمک
می کرد کاش حق نمک را رعایتی
۴پروانه مراد به گردش کند طواف
دارد چو شمع هر که زبان شکایتی
۵چشمی کز اوست خانه امید من خراب
معمور می کند به نگاهی ولایتی
۶از گمرهی منال که خورشید داده است
هر ذره را به دست، چراغ هدایتی
۷بیدار از نسیم قیامت نمی شود
در هر که نیست ناله نی را سرایتی
۸در خامشی است عیش نفس های سوخته
این شمع از نسیم ندارد شکایتی
۹تدبیر جان سپردن و آسوده گشتن است
آن راه را که نیست امید نهایتی
۱۰از تند باد حادثه شمع مرا بخر
چون دست دست توست، به دست حمایتی
۱۱چون صبح، فتح روی زمین در رکاب اوست
آن را که هست چون نفس راست رایتی
۱۲تنگ است وقت آن دهن از خط عنبرین
گر می کنی به صائب بیدل عنایتی
۱۳