در پیری ارتکاب می ناب می کنی
این صبح را تصور مهتاب می کنی
۱مویت سفید گشت و همان از شراب تلخ
در شیر زندگانی خود آب می کنی
۲دل را برای جسم ز می می کنی خراب
تعمیر دیر از گل محراب می کنی
۳از توبه حرف می زنی و باده می خوری
بیدار می شوی و دگر خواب می کنی
۴در قلزمی که کشتی نوح است در خطر
بالین ز گرد بالش گرداب می کنی
۵سررشته حیات به آخر رسید و تو
پس پس سفر چو طفل رسن تاب می کنی
۶درمان شیب باده روشن نمی کند
زخم کتان رفو چه به مهتاب می کنی؟
۷چون عقل و هوش و دین و دلت را شراب برد
آهنگ این سفر به چه اسباب می کنی؟
۸موی سفید، مشرق صبح قیامت است
وقت است توبه گر ز می ناب می کنی
۹از روی گرم دل به تو پرتو نمی رسد
تا پشت خویش گرم به سنجاب می کنی
۱۰همت زراستان، گه افتادگی بجوی
بالین ز راه ساز، اگر خواب می کنی
۱۱اول دل و زبان خود از توبه پاک کن
صائب اگر نصیحت احباب می کنی
۱۲