گر فکر زاد آخرت ای دوربین کنی
در زیر خاک عشرت روی زمین کنی
۱گر رزق خود ز بوی گل و یاسمین کنی
زنبوروار خانه پر از انگبین کنی
۲خون تا به چند در دلم ای نازنین کنی؟
بسمل مرا به اره چین جبین کنی
۳پر زر شود چو غنچه ترا کیسه تهی
دست طمع حصاری اگر ز آستین کنی
۴انگشت هیچ کس نگذارد به حرف تو
با نقش راست صلح اگر چون نگین کنی
۵واصل شوی چو شمع به دریای نور صبح
گر در گداز جسم نفس آتشین کنی
۶ز آتش شود حصار تو زنبوروار موم
شیرین دهان خلق اگر از انگبین کنی
۷روشن بود همیشه سیه خانه دلت
صلح از چراغ اگر به چراغ آفرین کنی
۸از چارپای جسم فرودآی چون مسیح
تا چار بالش از فلک چارمین کنی
۹در دوزخ افکنند ترا گر ز سوز عشق
در هر شرار سیر بهشت برین کنی
۱۰چون آدم از بهشت برونت نمی کنند
گر اکتفا ز رزق به نان جوین کنی
۱۱گفتار را به خوبی کردار کن بدل
تا چند جهد در سخن دلنشین کنی؟
۱۲تا کی به دست نفس دهی اختیار خویش؟
در دست دیو تا به کی انگشترین کنی؟
۱۳چون می توان به خنده ز من جان ستد، چرا
بسمل مرا به اره چین جبین کنی؟
۱۴نان تو پخته است به هر جا که می روی
صائب زبان خویش اگر گندمین کنی
۱۵