دایم ستیزه با دلافگار میکنی
با لشکر شکسته چه پیکار میکنی؟
۱ای وای اگر به گریه خونین برون دهم
خونی که در دلم تو ستمکار میکنی
۲با این حلاوتی که دل عالم از تو سوخت
استادگی به شربت بیمار میکنی
۳شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن
دل میبری ز مردم و انکار میکنی؟
۴این جلوهای که من ز تو بیباک دیدهام
بر سرو، طوق فاخته زنار میکنی
۵یوسف به خانه روی ز بازار میکند
هرگه ز خانه روی به بازار میکنی
۶گر بگذری به سرو و صنوبر، ز بار دل
در جلوه نخست سبکبار میکنی
۷گردی کز او بلند شود آه حسرت است
بر هر گل زمین که تو رفتار میکنی
۸چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواب
بر خلق ناز دولت بیدار میکنی
۹زین آب خوشگوار شود تشنگی زیاد
ورنه علاج تشنه دیدار میکنی
۱۰گل بر در قفس زن و در چشم دام خاک
رحمی اگر به مرغ گرفتار میکنی
۱۱یک روز اگر کند ز تو آیینه، رو نهان
رحمی به حال تشنه دیدار میکنی
۱۲رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست
صائب عبث چه درد خود اظهار میکنی؟
۱۳