هرگاه رخ ز باده عرقناک می کنی
هر سینه ای که هست ز دل پاک می کنی
۱صبح قیامتی است شهیدان خفته را
هر خنده ای که بر دل صد چاک می کنی
۲امیدوار چون نشود چشم ما، که تو
آیینه را به دامن خود پاک می کنی
۳چون خرج مور می شود آخر شکر ترا
در وقت خط به بوسه چه امساک می کنی؟
۴آماده کن به شیربها عقل و هوش را
پیوند اگر به سلسله تاک می کنی
۵چون صبح آفتاب در آغوش توست فرش
از روی صدق سینه اگر چاک می کنی
۶نقش برون پرده حسن نهفته روست
از خط و خال آنچه تو ادراک می کنی
۷نتوان به آستین ز گهر آب و تاب برد
ای گل عرق چه از رخ خود پاک می کنی؟
۸چون تیر کج که عیب کجی بر کمان نهد
تقصیر خود حواله به افلاک می کنی
۹در سنگ، لعل روزی خورشید می خورد
دل را به فکر رزق چه غمناک می کنی؟
۱۰ای آن که دل به اختر طالع نهاده ای
غافل که تخم سوخته در خاک می کنی
۱۱روشن شود ز گریه شبها دل سیاه
روغن ازین چراغ چه امساک می کنی؟
۱۲از خبث پاک کن دهن خود، چه هر زمان
دندان خویش پاک ز مسواک می کنی؟
۱۳برگ سفر بساز که هنگام رحلت است
محکم چه ریشه در جگر خاک می کنی؟
۱۴بشنو ز صائب این غزل دلپذیر را
ای خوش خیال اگر سخن ادراک می کنی
۱۵