بادام تلخ نیست سزاوار قند را
در کار غیر چند کنی نوشخند را؟
۱می زیردست خود نکند هوشمند را
پروای سیل نیست زمین بلند را
۲دوری دهد نتیجه شکایت ز سوز عشق
یک ناله دور کرد ز آتش سپند را
۳گر پسته را به قند نهفتند دیگران
در پسته کرد خط تو پوشیده قند را
۴زان زلف پر شکن مشو ایمن که می شود
از چین دراز، دست تعدی کمند را
۵شایسته نیست آیه رحمت به کافران
ضایع مکن به غیر، نگاه کشند را
۶ایمن ز شکوه لب خاموش ما مشو
کاین سیل تند، می گسلد زود بند را
۷چون نفس شد سلیم نگهبان دل شود
بیم از سگ شبان نبود گوسفند را
۸مهر از دهان بسته گشاید به روی گرم
آتش تهی کند ز فغان دل سپند را
۹خوش باش با شکستگی دل که عاقبت
پیدا شود ز چین، ید طولی کمند را
۱۰پیکان دهان خنده سوفار را نبست
فکر دل غمین نبود هرزه خند را
۱۱بیدار خون مرده به نشتر نمی شود
تأثیر نیست در دل بی درد پند را
۱۲دل می کشد ز زلف به خط بیشتر که هست
مار سیه، درازی شب دردمند را
۱۳