عشق است غمگسار دل دردمند را
آتش گره ز کار گشاید سپند را
۱همت به هیچ مرتبه راضی نمی شود
یک جا قرار نیست سپهر بلند را
۲پیداست بی قراری عاشق کجا رسد
در خلوتی که راه نباشد سپند را
۳اندیشه کهربای غم و درد عالم است
از غم گزیر نیست دل هوشمند را
۴مانند پسته سر ز گریبان برآورد
صبح فنای خویش لب هرزه خند را
۵پهلوی چرب می طلبد تیغ حادثات
جوشن ز لاغری است تن گوسفند را
۶صیاد را به وحشت خود رام می کنم
آورده ام به کف رگ خواب کمند را
۷بیرون روم چگونه ز بزمی که می شود
برخاستن ز جای فرامش سپند را؟
۸صائب گهر به سنگ زدن بی بصیرتی است
ضایع مکن به مردم بی درد پند را
۹