وادید کرده است به من تلخ، دید را
در رجعت است عادت اعداد، عید را
۱بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین
مسدود می کنم ره گفت و شنید را
۲صبح وصال می شمرد قدردان عشق
در راه انتظار تو، چشم سفید را
۳گلگونه شفق رخ خورشید را بس است
حاجت به شمع نیست مزار شهید را
۴دست تهی بود سپر سنگ حادثات
دارد بپای، بی ثمری سرو و بید را
۵در کار سخت جوهر مردان عیان شود
بی قفل، فتح باب نباشد کلید را
۶خواهی که نشأه تو دوبالا شود ز می
صائب به روی جام ببین ماه عید را
۷