یک بار بی خبر به شبستان من درآ
چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ
۱از دوریت چو شام غریبان گرفته ایم
از در گشاده روی چو صبح وطن درآ
۲تا چند در لباس توان کرد عرض حال؟
یک ره به خلوتم به ته پیرهن درآ
۳مانند شمع، جامه فانوس شرم را
بیرون در گذار و به این انجمن درآ
۴خونین دلان ز شوق لقای تو سوختند
خندان تر از سهیل به خاک یمن درآ
۵دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
بند قبا گشوده به آغوش من درآ
۶آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست
ای سنگدل به صائب شیرین سخن درآ
۷