خط تلخ ساخت آن دهن همچو قند را
این مور برد چاشنی نوشخند را
۱زنگار میبرد بُرش از تیغ آبدار
خط میکند رحیم نگاه کُشند را
۲ریزد ز دیدهاش گهر سفته بر زمین
هر کس که دید آن مژههای بلند را
۳خونهای خفته، دیدهٔ بیدار فتنه است
جولان مده به خاک شهیدان سمند را
۴خواهد به نالهای دل ما را نواختن
آن کس که ساخت مطرب آتش سپند را
۵کام محیط را نکند تلخ، آب شور
تأثیر نیست در دل عشّاق پند را
۶دارد زمین سوخته خطّ مسلّمی
پروای داغ نیست دل دردمند را
۷دریا بغل گشاده به ساحل نهاد روی
دیگر کدام سیل گسسته است بند را؟
۸ظالم به ظلم خویش گرفتار میشود
از پیچ و تاب نیست رهایی کمند را
۹آسوده است نفس سلیم از گزند دهر
بیم از سگ شبان نبود گوسفند را
۱۰مردان ز راه درد به درمان رسیدهاند
صائب عزیزدار دل دردمند را
۱۱