ای بیخبر ز خود به تماشا چه میروی؟
چون آفتاب سر زده هرجا چه میروی؟
۱خود را ببین در آینه و آب و گل بچین
گاهی به باغ و گاه به صحرا چه میروی؟
۲بالاتر از تو نیست نهالی درین چمن
دنبال سرو ای گل رعنا چه میروی؟
۳در گرد کاروان تو یوسف نهفته است
در چارسوی مصر به سودا چه میروی؟
۴در دست توست گوهر شهوار چون صدف
با جان بینفس سوی دریا چه میروی؟
۵در زلف توست جای تماشا هزار جا
بیرون ز خود برای تماشا چه میروی؟
۶موج سراب سلسله جنبان تشنگی است
از ره برون به جلوه دنیا چه میروی؟
۷چون صبح، زخم تیغ زبان بخیه گیر نیست
هردم به چشم سوزن عیسی چه میروی؟
۸سرمایه نجات بود توبه درست
با کشتی شکسته به دریا چه میروی؟
۹با خرمنی که خوشه پروین در او گم است
دنبال کهربای تمنا چه میروی؟
۱۰تا میتوان شکست ز خون جگر خمار
صائب به خون باده حمرا چه میروی؟
۱۱