ای غافلی که در پی دینار می روی
آخر ز سکه در دهن مار می روی
۱حسن مجاز را به حقیقت گزیده ای
غافل مشو که روی به دیوار می روی
۲از غفلت تو پیر مغان در کشاکش است
می در پیاله داری و هشیار می روی
۳خاری است خار غصه که در پا نمی خلد
تا پا برهنه بر سر این خار می روی
۴از آفتاب دیده بد نور می برد
ای ماه خانگی چه به بازار می روی؟
۵در قلزمی که کام نهنگ است هر صدف
غواص نیستی و نگونسار می روی
۶چشمت به نور شمسه ایوان عقل نیست
از ره به رزق طره دستار می روی
۷آب حیات آتش افسرده، دامن است
چندین ز حرف سرد چه از کار می روی؟
۸در آستان خانه خود خاک می شوی
از خود برون چنین که گرانبار می روی
۹صائب چه نشائه بود که چون چشم دلبران
مست آمدی به عالم و بیمار می روی
۱۰