چندان به خضر ساز که از خود بدر شوی
کز خود برون چو خیمه زدی راهبر شوی
۱چندان تلاش کن که ترا بی خبر کنند
چون بی خبر شدی ز جهان باخبر شوی
۲شبنم به آفتاب رسید از فروتنی
افتاده شو مگر تو هم از خاک بر شوی
۳شد آب تلخ گوهر شهوار در صدف
از خود تو هم سفر کن، شاید گهر شوی
۴از قلزمی که نوح مسلم بدر نرفت
تو خشک مغز در غم آنی که تر شوی
۵همت بلنددار، چه چیزست این جهان؟
تا قانع از خدای به این مختصر شوی
۶چون سوزن از لباس تعلق برهنه شو
تا با مسیح پاک نفس همسفر شوی
۷صائب جواب آن غزل است این که خواجه گفت
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
۸