اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی
بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی
۱شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد
بر هر طرف که تازد دامن سوار طفلی
۲در عالم مکافات هرباده را خماری است
تلخی زندگانی باشد خمار طفلی
۳در برگریز پیری شد رخنه های آفت
هر خنده ای که کردیم در نوبهار طفلی
۴خطی کشید بر خاک گردون کینه پرور
هر جلوه ای که کردیم در روزگار طفلی
۵شد از فشار گردون موی سفید و سرزد
شیری که خورده بودیم در روزگار طفلی
۶هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را
مشغول خاکبازی است دل بر قرار طفلی
۷شد عمر و خارخارش در دل هنوز باقی است
هر چند بوده ده روز صائب بهار طفلی
۸