گر بگذری ز هستی آرام جان بیابی
گر خط کشی به عالم خط امان بیابی
۱آن گوهری که جویی در جیب آسمان ها
گر پاکشی به دامن در خود روان بیابی
۲تا همچو پیر کنعان چشم از جهان نپوشی
کی بوی پیرهن را در کاروان بیابی؟
۳تا هست رشته جان در پیچ و تاب می باش
شاید که وصل گوهر چون ریسمان بیابی
۴از روزی مقدر قانع به خون دل شو
تا آب و دانه خود در آشیان بیابی
۵بی زحمت تردد گردون نیافت قرصی
خواهی تو بی کشاکش نان از جهان بیابی؟
۶هر چند در سعادت مشهور چون همایی
مغز تو آب گردد تا استخوان بیابی
۷ز افسردگی جهان را افسرده می شماری
از رهروان چو گردی عالم روان بیابی
۸روزی که نفس سرکش فرمان پذیر گردد
نه توسن فلک را در زیر ران بیابی
۹خاک مراد عالم اکسیر خاکساری است
هر حاجتی که خواهی زین آستان بیابی
۱۰از بی نشان حجاب است نام و نشان سالک
بی نام و بی نشان شو تا بی نشان بیابی
۱۱چون باد صبحگاهی منشین ز پای صائب
شاید که برگ سبزی زان گلستان بیابی
۱۲