مستی ز خط زیاده شد آن دلنواز را
خط صبح نوبهار بود خواب ناز را
۱دیگر عنان دل نتواند نگاه داشت
در جلوه هر که بنگرد آن سرو ناز را
۲با قهرمان عشق چه سازد غرور عقل؟
از کبک مست نیست حذر شاهباز را
۳عشاق را ز فقر مترسان که سادگی است
نقش مراد، آینه پاکباز را
۴برهند اگر چه دولت محمود دست یافت
گردن نهاد حلقه زلف ایاز را
۵از کار می روند به یکبار عاشقان
موسم یکی است قافله های حجاز را
۶در آتشند سوختگان، تا بریده اند
بر قد شمع جامه سوز و گداز را
۷ترسم که شیوه های هوس آفرین تو
سازد نیازمند دل بی نیاز را
۸سر کن حدیث زلف که مقراض کوتهی است
این خوش فسانه ها ره دور و دراز را
۹لب می خورد ز پاس زبان خون خود مدام
ز اصلاح شمع، دل به دو نیم است گاز را
۱۰ماری است مار شید که در کیسه خوشترست
در خانه واگذار نماز دراز را
۱۱شرم و حیاست لازم آغاز دلبری
کم کم کنند باز، نظر شاهباز را
۱۲صائب گرفت رنگ حقیقت مجاز من
تا یافتم حقیقت عشق مجاز را
۱۳