دریاب صبح فیض نسیم بهار را
در دیده جا ده این نفس بی غبار را
۱با درد خود گذار من خاکسار را
از روی گردباد میفشان غبار را
۲سهل است اگر به خواب شب قدر بگذرد
در خواب مگذران دم صبح بهار را
۳از چشم او به یک نگه خشک قانعیم
طی کرده ایم خواهش بوس و کنار را
۴بیرون شدن ز عالم تکلیف، نعمتی است
دیوانه از خدا طلبد نوبهار را
۵بی اختیار خون ز لب زخم می چکد
نتوان ز شکوه بست دهان خمار را
۶با روی سخت، خرده ز ممسک توان گرفت
آهن ز صلب سنگ برآرد شرار را
۷گم می شوند خلق به زیر فلک تمام
گوهر نبندد این صدف بی قرار را
۸دنبال صید، قطره بی جا نمی زنم
من رام می کنم به رمیدن شکار را
۹شب زنده دار باش که شب روز روشن است
در چشم باز، دیده شب زنده دار را
۱۰تاب شکنجه ات نبود گر ز چشم شور
صائب نهفته دار دل داغدار را
۱۱