از شرم، حرص دلبری افزود ناز را
کز دوختن گرسنه شود چشم، باز را
۱دارم امید آن که شود طبل بازگشت
آواز دل تپیدنم آن شاهباز را
۲فریاد عندلیب ز گل شد یکی هزار
بی پرده کرد، پرده بسیار، ساز را
۳از های های گریه من، چون صدای آب
خواب غرور گشت گرانسنگ، ناز را
۴آهن دلان به عجز ملایم نمی شوند
از اشک شمع دل نشود نرم، گاز را
۵دلهای بی نیاز نیندیشد از زیان
پروای نقش کم نبود پاکباز را
۶گردد قبول خلق، حجاب قبول حق
پوشیده کن ز دیده مردم نماز را
۷خامش نشین چو شمع که لازم فتاده است
کوتاهی حیات، زبان دراز را
۸فرمان پذیر باش که از راه بندگی
محمود شد ز حلقه به گوشان ایاز را
۹در محفلی که نیست می ناب، عارفان
از زاهدان خشک شمارند ساز را
۱۰منعم مکن ز پرورش خویش چون هلال
کافکنده ام چو مه به تمامی گداز را
۱۱سر می رود به باد ز افشای راز عشق
صائب نهفته دار گهرهای راز را
۱۲