از کینه پاک کن دل افگار خویش را
صبح امید ساز شب تار خویش را
۱گردد درین ریاض به آزادگی علم
چون سرو هر که بست به دل بار خویش را
۲از سخت دل زبان نصیحت کشیده دار
مشکن به سنگ گوهر شهوار خویش را
۳بی حاصل است تخم فشاندن به شوره زار
مگشا به بیغمان لب گفتار خویش را
۴گردید از زیاده سری خرج گاز، شمع
واکن ز سر علاقه دستار خویش را
۵مردانه سر به تیغ شهادت نثار کن
مفکن ز بیدلی به گره کار خویش را
۶دارد ز زنگیان خطر آیینه های صاف
پوشیده دار دیده بیدار خویش را
۷تا چشم شور خلق نسازد ترا کباب
تنها مخور پیاله سرشار خویش را
۸منصور سر به باد ز افشای راز داد
از باطلان نهفته کن اسرار خویش را
۹از شوق کاه جاذبه کهرباست بیش
مطلوب طالب است طلبکار خویش را
۱۰دیدی ز نور عاریتی ماه چون گداخت
روشن ز آه ساز شب تار خویش را
۱۱آورد هر که صد دل سرگشته را به دست
تسبیح ساخت رشته زنار خویش را
۱۲خم شد قدت چو صیقل و از بی بصیرتی
روشن نکردی آینه تار خویش را
۱۳زان پایدار ماند درین باغ حسن سرو
کز خود جدا نکرد هوادار خویش را
۱۴شد آب و تاب لعل لب او یکی هزار
دل آب کرد بس که خریدار خویش را
۱۵با سایه هما نکند دوربین بدل
صائب حضور سایه دیوار خویش را
۱۶