پوشیده گر به زلف کنی روی خویش را
آخر چسان نهفته کنی بوی خویش را؟
۱بی اختیار بوسه بر آیینه می زنی
گر بنگری به دیده من روی خویش را
۲ریزد ز عطسه مغز غزالان چین به خاک
گردآوری اگر نکنی بوی خویش را
۳شیرازه هزار دل پاره پاره است
از شانه تار و مار مکن موی خویش را
۴جوهر بس است سبزه شمشیر آبدار
زحمت مده به وسمه دو ابروی خویش را
۵