حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را
روغن ز خود بود گهر شبچراغ را
۱نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم
می چون کند شکفته من بی دماغ را؟
۲مرغی که ناله اش نبود آشنای درد
زهرست همچو سبزه بیگانه باغ را
۳آزادگان شکسته دل از چرخ نیستند
چون گل شکسته موج شراب این ایاغ را
۴آسوده از خزانم و فارغ ز نوبهار
در زیر بال خویش کنم سیر باغ را
۵با بدسرشت پرتو نیکان چه می کند؟
در بال زاغ نیست اثر چشم زاغ را
۶دل را حیات از نفس آرمیده است
بیماری نسیم دهد جان چراغ را
۷صائب مدار چشم گشایش ز آسمان
در بیضه راه نیست نسیم فراغ را
۸