هست از زوال نعل در آتش کمال را
شد بوته گداز، تمامی هلال را
۱از چشم زخم، مهد امان است لاغری
داغ کلف به چهره نباشد هلال را
۲از عذر لب ببند که در شستن گناه
دست دگر بود عرق انفعال را
۳چون توتیا به دیده خود جای می دهند
دلهای دردمند، غبار ملال را
۴غیر از سرین یار در آغوش زین زر
یکجا که دیده ماه تمام و هلال را؟
۵از دست چپ چو راست گشایش طمع مدار
فیض نسیم صبح نباشد شمال را
۶خون خوردن است روزی اهل سخن ز فکر
از بوی مشک نیست تمتع غزال را
۷با بیکسان حمایت حق بیشتر بود
سیمرغ پرورد به ته بال، زال را
۸هر کس که زخمی از نظر شور گشته است
از گوشوار به شمرد گوشمال را
۹شد حسن خط یکی صد ازان خال عنبرین
مسعود کرد اختر سعد این وبال را
۱۰دل آب کن، وگرنه درین شیشه خانه نیست
آیینه ای که درک کند بی مثال را
۱۱صائب ز رزق بستگیی در حجاب نیست
مگشای پیش خلق دهان سؤال را
۱۲