در کوی عشق ره نبود جبرئیل را
پی کرده است تیزی این ره دلیل را
۱بخت سیه گلیم ندارد غم گزند
حاجت به نیل نیست رخ رود نیل را
۲خورشید و مه مرا نتواند ز راه برد
هر شوخ دیده ای نفریبد خلیل را
۳دل می دهد به نیم تپش عرض حال خود
حاجت به نامه بر نبود جبرئیل را
۴در بزم اهل دید، نگه ترجمان بس است
گل می زنیم روزنه قال و قیل را
۵بر زور خود مناز که یک مشت بال و پر
درهم شکست شوکت اصحاب فیل را
۶حیرانی جمال تو گردم که کرده است
از حسن سیر چشم، خدای جمیل را
۷گویند بازگشت بخیلان بود به خاک
حاشا که هیچ خاک پذیرد بخیل را
۸هر جا حدیث اهل سخن در میان فتد
صائب بخوان تو این غزل بی بدیل را
۹