نتوان به خواب کرد مسخر خیال را
جز پیچ و تاب نیست کمند این غزال را
۱در عالم خیال، بهارست چار فصل
بلبل به چتر گل ندهد زیر بال را
۲هر چند حسن را خطر از چشم پاک نیست
پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را
۳رحمی به شیشه خانه دلهای خلق کن
از می مکن دو آتشه آن رنگ آل را
۴از گلشنی که سرو تو دامن کشان رود
بی طاقتی ز ریشه برآرد نهال را
۵برگ نشاط نیست درین تیره خاکدان
ریحان ز آه سرد بود این سفال را
۶ده در شود گشاده، شود بسته چون دری
انگشت، ترجمان زبان است لال را
۷با تیرگی بساز که ابروی عنبرین
یکشب سفید گشت ز منت هلال را
۸بر جرم من ببخش که آورده ام شفیع
اشک ندامت و عرق انفعال را
۹در ملک خویش رخنه فکندن ز عقل نیست
زنهار بسته دار زبان سؤال را
۱۰صائب کشید سر به گریبان نیستی
تسخیر کرد مملکت بی زوال را
۱۱