تیغ زبان لاف نباشد کمال را
ماه تمام زشت نماید هلال را
۱دود از نهاد آتش دوزخ برآورد
بیرون اگر دهم عرق انفعال را
۲گل دیده ور ز شبنم روشن گهر شود
ز اهل نظر مساز نهان آن جمال را
۳دم را شمرده خرج در آیینه خانه کن
از قیل و قال تیره مکن اهل حال را
۴طفلی که در جبلت او هست زیرکی
از گوشوار به شمرد گوشمال را
۵هر گاه سایه تو نهد رو به کوتهی
چون آفتاب باش مهیا زوال را
۶مشرب نچیده است تعین به خویشتن
باشد به رنگ ظرف، نمایش زلال را
۷تا زلف مشکبار تو آمد به روی کار
در ناف، مشک خون جگر شد غزال را
۸رحم است بر کسی که ز کوتاه دیدگی
جوید در آب و آینه آن بی مثال را
۹روشن گهر ز مرگ نترسد که آفتاب
بسیار دیده است پس سر زوال را
۱۰در خامشی گریز که اهل کمال کرد
این شیوه ستوده بسی بی کمال را
۱۱بی پرده شد چو گنج به تاراج می رود
شهرت بلاست مردم پوشیده حال را
۱۲امید التیام، لب سایلان نداشت
جود تو مهر کرد دهان سؤال را
۱۳بند از زبان بسته به همدست واشود
شد دست بسته سرمه گفتار لال را
۱۴ز آهستگی بلند شود پایه سخن
صائب کشیده دار عنان خیال را
۱۵