پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را
دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را
۱شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم
صیقل برد ز آینه هر چند زنگ را
۲بر زر مگیر تنگ که از خرده شرار
دایم به آهن است سر و کار سنگ را
۳از تیغ آبدار نترسند پردلان
از چار موجه نیست محابا نهنگ را
۴از خلق تنگ بر تو جهان تنگ گشته است
بیرون ز پای خویش کن این کفش تنگ را
۵حلوای آشتی است چو شد زهر عادتی
رغبت به صلح نیست بدآموز جنگ را
۶شد سحر ساحران ز عصای کلیم محو
در راستان اثر نبود ریو و رنگ را
۷دوزد ز یک خدنگ به هم، شست صاف تو
چون دانه های سبحه قطار کلنگ را!
۸تا هست در چمن اثر از رنگ و بوی گل
صائب مده ز دست می لاله رنگ را
۹