پیچیده است دست تو دست کلیم را
در حقه کرده لعل تو در یتیم را
۱موج از حقیقت گهر بحر غافل است
حادث چگونه درک نماید قدیم را؟
۲در قتل ما به نرگس خود مصلحت مبین
کاندیشه صحیح نباشد سقیم را!
۳دریاست داغ حوصله من، که چون صدف
می پرورم به دست تهی صد یتیم را
۴مخصوص اهل حال بود گوشمال عشق
آتش دهد فشار، گل خوش شمیم را
۵گرد خجالت از رخ سایل که می برد؟
شرم کرم اگر نگدازد کریم را
۶فقر سیاهرو محک بخل و همت است
محتاج از کریم شناسد لئیم را
۷صائب ز بنده های باخلاص می شود
هر کس به یک طرف نهد امید و بیم را
۸