شد استخوان ز دورِ فلک توتیا مرا
باری دگر نماند درین آسیا مرا
۱درویشیم به سایهٔ دیوار میبرد
هر چند زیرِ بال خود آرد هما مرا
۲فارغ ز کامِ هر دو جهانم که کرده است
حیرانیِ جمالِ تو بیمدّعا مرا
۳دُرِّ یتیم را چه شناسد صدف که چیست
سهل است اگر سپهر نداند بها مرا
۴مهمانِ کِشتِ خویشم، اگر نیک اگر بد است
حاشا که هیچ شکوه بوَد از قضا مرا
۵خشم است خوردنِ من و عیب است پوششم
این است از زمانه لباس و غذا مرا
۶در معنیم فقیر و به صورت توانگرم
چون غنچه هست خرقه به زیرِ قبا مرا
۷پایِ به خواب رفتهٔ کوهِ تحمّلم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
۸از کوهِ غم اگر چه دو تا گشته قامتم
نشکسته است آبله در زیرِ پا مرا
۹خون در تلاشِ جامهٔ الوان نمیخورم
سالی بس است کعبهصفت یک قبا مرا
۱۰از چرخِ منّت پرِ کاهی نمیکشم
گر استخوان ز درد شود کهربا مرا
۱۱از سایهام اگر چه به دولت رسند خلق
یک مشت استخوان نبوَد چون هما مرا
۱۲صائب نبسته است کسی پای سِیرِ من
زندان شده است بندِ گران وفا مرا
۱۳