سودا به کوه و دشت صلا میدهد مرا
هر لالهای پیالهٔ جدا میدهد مرا
۱مستانه جلوههای تو در هر نظارهای
چون موج، سر به آبِ بقا میدهد مرا
۲میخانهها به آب رسید از خمارِ من
مینا و جام، دادِ کجا میدهد مرا؟
۳سیلابِ من ز بیهدهگردی است تیره دل
استادگی چو بحر، جلا میدهد مرا
۴بارست موی بر سرِ آزاده خاطران
از سایه کی فریب، هما میدهد مرا؟
۵در دیدهٔ سیاهدلانم اگر چه خوار
آبِ حیات، جان به بها میدهد مرا
۶این آتشی که در جگرِ من گرفته است
از جسمِ خود چو شمع غذا میدهد مرا
۷باغ و بهارِ من نفسِ آرمیده است
بیماری، نسیمِ شفا میدهد مرا
۸از بس لبم ز شکوهٔ لبتشنگی پُرست
تبخالهها صدا چو درا میدهد مرا
۹سیرست چشمِ شبنمِ من، ورنه شاخِ گل
آغوش باز کرده صلا میدهد مرا
۱۰آن سبزهام که سنگدلیهای روزگار
در زیر سنگ نَشو و نَما میدهد مرا
۱۱آن خشکپارهام که شود آب از انفعال
مُمسِک اگر به دستِ گدا میدهد مرا
۱۲در گوشِ قدردانی من حلقهٔ زرست
هر کس که گوشمالِ بجا میدهد مرا
۱۳در خاک و خون نشاندهٔ چشمِ ستارهام
خاکسترِ سپهر جلا میدهد مرا
۱۴استادگی است قبلهنما را دلیلِ راه
حیرت نشان به راهِ خدا میدهد مرا
۱۵این گردنی که من چو هدف برکشیدهام
صائب نشان به تیرِ قضا میدهد مرا
۱۶