دانسته ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را
۱هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
۲در زیر بار منت پرتو نمی رویم
دانسته ایم قدر شب تار خویش را
۳زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیده بیدار خویش را
۴نادیدنی است صورت بی معنی جهان
روشن مساز آینه تار خویش را
۵هر دم چو تاک بار درختی نمی شویم
چون سرو بسته ایم به دل بار خویش را
۶چون صبح داده ایم به یک جرعه شفق
خندان به پیر میکده دستار خویش را
۷اظهار فقر پیش فرومایگان مکن
پوشیده دار گوهر شهوار خویش را
۸(هرگز چنان نشد که توانیم فرق کرد
از رشته های زلف، دل زار خویش را)
۹در زیر خاک و گرد کسادی نهفته ایم
از چشم خلق گوهر شهوار خویش را
۱۰از بینش بلند، به پستی رهانده ایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
۱۱