از گرد خط، فزود محبت به دل مرا
پای به خواب رفته فرو شد به گل مرا
۱هر شکوه ای که هست، ز درمان بود مرا
ورنه ز درد نیست غباری به دل مرا
۲آزادگی چو سرو بود عذرخواه من
دست تهی ز خلق ندارد خجل مرا
۳دوزخ فسرده می شود از مشت آب من
دارد ز بس که شرم گنه منفعل مرا
۴باشد چو نقش پای زمین گیر، برق و باد
در کوچه ای که رفته فرو پا به گل مرا
۵من کز یگانگی در توحید می زنم
ترسم دو زلف یار نماید دو دل مرا
۶بی پرده کردم آنچه نبایست کردنم
حاشا که عفو یار نماید خجل مرا
۷دزدیده ام چو زخم ازان تیغ آبها
ای وای تیغ او نکند گر بحل مرا
۸صائب ز داغ عشق شکایت چسان کنم؟
کز قید عقل داد نجات این سجل مرا
۹