از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
۱از بال سعی قوت پرواز رفته است
ورنه دهان مار بود آشیان مرا
۲از فکر رزق، چاک چو گندم به دل فتاد
افکند در تنور صد اندیشه نان مرا
۳خال تو هر چه می برد از کیسه من است
این دزد یافته است درین کاروان مرا
۴برد از دلم هوای وطن را خیال دور
فکر غریب، کرد غریب جهان مرا
۵از آستان دل به چه جانب سفر کنم؟
شهپر شکسته است درین آشیان مرا
۶در شکر ناوک تو چرا کوتهی کنم؟
پرورده است مغز ازین استخوان مرا
۷ناف مرا به تیغ خموشی بریده اند
نتوان گره گشود به تیغ از زبان مرا
۸شهباز من ز دست شهان طعمه می خورد
نتوان چو سگ فریفت به هر استخوان مرا
۹رحمی کز اشتیاق قد چون خدنگ تو
خمیازه خانه کرد به دل چون کمان مرا
۱۰از انتظار دیده یعقوب باختن
یک چشمه متاع بود از دکان مرا
۱۱صائب شود شکفته گل از ناله های من
دامن کشان به باغ برد باغبان مرا
۱۲