از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
۱دام و قفس مگر ز دل من برآورد
خاری که می خلد به دل از آشیان مرا
۲تا هست آب تلخ درین بحر، چون صدف
در پیش ابر باز نگردد دهان مرا
۳از راست خانگی ز شکاری که افکنم
خمیازه ای ز دور بود چون کمان مرا
۴چون تیر ز اشتیاق خدنگ تو زیر خاک
آورد پر برون قلم استخوان مرا
۵رزقی که هست خون جگر خوردن است و بس
از سیر لاله زار چو آب روان مرا
۶در رهگذار سیل حوادث ز کاهلی
در سنگ رفته پای ز خواب گران مرا
۷سبزست ازان همیشه نهالم که همچو شمع
در دل هر آنچه هست بود بر زبان مرا
۸چون غنچه از گرفتگی دل درین چمن
یارای حرف نیست به چندین زبان مرا
۹گل هرزه خند و بلبل بی درد هرزه نال
چون دل شود شکفته درین گلستان مرا؟
۱۰صائب گرفته ام ز جهان کنج عزلتی
از خامه خودست همین همزبان مرا
۱۱