گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا
ویران اگر نمی کنی، آباد کن مرا
۱ز افتادگی مباد شوم بار خاطرت
تا هست پای رفتنی آزاد کن مرا
۲خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود
زان پیشتر که یاد کنی یاد کن مرا
۳گر داد من نمی دهی ای پادشاه حسن
یکباره پایمال ز بیداد کن مرا
۴حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو
از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا
۵پیوسته است سلسله خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
۶شاید به گرد قافله بیخودان رسم
ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا
۷پر کن ز باده تا خط بغداد جام من
فرمانروای خطه بغداد کن مرا
۸درمانده ام به دست دل همچو سنگ خود
سرپنجه تصرف فرهاد کن مرا
۹گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی
دیوانه قلمرو ایجاد کن مرا
۱۰بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار
چون سرو و بید ز ثمر آزاد کن مرا
۱۱دارد به فکر صائب من گوش، عالمی
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا
۱۲