از باده چون کند عرق آلود ماه را
در چشم آفتاب بسوزد نگاه را
۱کارم به یوسفی است که از جلوه های شوخ
در رقص گردباد فکنده است چاه را
۲بر صفحه عذار تو، از نقطه های خال
کرده است کلک صنع نشان بوسه گاه را
۳طومار ناامیدی ما ناگشودنی است
پیچیده ایم در گره اشک، آه را
۴عشق است غمگسار دل ناتوان ما
برق است شمع بر سر بالین گیاه را
۵امید رحمت است عنان تاب، ورنه هست
آه ندامتی که بسوزد گناه را
۶چون سبزه از گرانی ما ماند زیر سنگ
شوقی که ساخت شهپر دیوار، کاه را
۷با دیده ندیده عاشق چها کند
رویی کز آفتاب دو دل کرده ماه را
۸چون خاک می کنند به سر آهوان چین
در روزگار زلف تو مشک سیاه را
۹هر غنچه ای که هست درین باغ و بوستان
دارد ازو شکستن طرف کلاه را
۱۰صائب همان ز دوری ره شکوه می کنیم
خوابیده کرد غفلت ما گرچه راه را
۱۱