سرگشته ساخت خالِ دلارای او مرا
پرگار کرد نقطهٔ سودای او مرا
۱هر پاره داشت از دلِ من عالم دگر
شیرازه کرد زلفِ دلارای او مرا
۲گشتم تمام چشم و همان چشم بستهام
حیرت فزود بس که تماشای او مرا
۳میبود کاش دردِ گرفتاریم یکی
پیوندِ دیگرست به هر جای او مرا
۴چون آب سر دهد به خیابان باغِ خُلد
در هر نظاره قامتِ رعنای او مرا
۵خونِ هزار بوسه به دل جوش میزند
از دیدن حنای کفِ پای او مرا
۶چون کوهِ طور مغزِ مرا سرمه میکند
برقی که در دل است ز سیمای او مرا
۷از عشق جای شِکوه نمانده است در دلم
لطفِ بجاست رنجشِ بیجای او مرا
۸اقبالِ عشق ساخت به وصلم امیدوار
ورنه زیاد بود تمنای او مرا
۹میداشت کاش حوصله یک نگاهِ دور
شوقی که میبرد به تماشای او مرا
۱۰خضر آورد برون ز سیاهی گلیمِ خویش
ای عقل واگذار به سودای او مرا
۱۱در کار نیست شیشه و پیمانهٔ دگر
صائب بس است نرگسِ شهلای او مرا
۱۲