افسرده دل اگر چه ز واسوختن مرا
بتوان به روی گرم برافروختن مرا
۱چون ماهی برشته، به آب حیات وصل
رغبت شود دو آتشه از سوختن مرا
۲از بخیه ستاره شود بیش زخم صبح
بی حاصل است چاک جگر دوختن مرا
۳زان خلوت وصال چه حاصل، که از حجاب
باید به پشت پای نظردوختن مرا
۴بردم ز سعی راه به آن کعبه امید
شد شمع پیش پای، نفس سوختن مرا
۵افغان که روی زرد خود از بیم چشم زخم
می باید از تپانچه برافروختن مرا
۶تا دانه ای ز خرمن هستی بود به جا
حاشا که دل خنک شود از سوختن مرا
۷در مهد چون مسیح زبانم گشاده بود
نتوان چو طوطیان سخن آموختن مرا
۸چون ابر، مشت آبی اگر جمع می کنم
ریزش بود مراد ز اندوختن مرا
۹حرصی که داشتم به شکار پری رخان
چون باز بیش شد ز نظردوختن مرا
۱۰صائب ز بس فسرده ز وضع جهان شدم
نتوان به هیچ وجه برافروختن مرا
۱۱