مشمر ز عمر خود نفس ناشمرده را
دفتر مساز این ورق باد برده را
۱با زاهد فسرده مکن گفتگوی عشق
تلقین نکرده است کسی خون مرده را
۲تخمی که سوخت، سبز نگردد ز نوبهار
افسرده تر کند می گلگون فسرده را
۳بپذیر عذر باده کشان را، که همچو موج
در دست خویش نیست عنان، آب برده را
۴اندیشه کن ز باطن پیران که چون چنار
هست آتشی نهفته به دل سالخورده را
۵صائب نظر به سیب زنخدان یار نیست
دندان به پاره های دل خود فشرده را
۶