با زلف کار نیست رخ یار دیده را
ره می گزد چو مار، به منزل رسیده را
۱بی حسن نیست خلوت آیینه مشربان
معشوق در کنار بود پاک دیده را
۲بسیار زخم هست که خاک است مرهمش
نتوان به رشته دوخت دهان دریده را
۳دایم ز خوی خود کشد آزار بدگهر
خون است شیر، کودک پستان گزیده را
۴زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را
۵ما را مبر به باغ که از سیر لاله زار
یک داغ صد هزار شود داغ دیده را
۶از درد بی خبر بود آن کس که می کند
با سگ گزیده نسبت مردم گزیده را
۷با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، کمان کشیده را
۸در بحر تنگ ظرف جهان، چند چون حباب
در دل گره کنم نفس آرمیده را؟
۹از صحبت خسیس حذر کن که می شود
یک برگ کاه، مانع پرواز دیده را
۱۰در علم آشنایی آن چشم عاجزست
صائب که رام کرد غزال رمیده را
۱۱