خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما
از آفتاب دامن تر می بریم ما
۱یک طفل شوخ نیست درین کشور خراب
دیوانگی به جای دگر می بریم ما
۲تا کی خمار سنگ ملامت توان کشید؟
زین شهر رخت خویش بدر می بریم ما
۳فیضی که خضر یافت ز سرچشمه حیات
دلهای شب ز دیده تر می بریم ما
۴حیرت مباد پرده بینایی کسی!
در وصل، انتظار خبر می بریم ما
۵با مشربی ز ملک سلیمان وسیع تر
در چشم تنگ مور بسر می بریم ما
۶آسودگی مقدمه خواب غفلت است
کشتی به موج خیز خطر می بریم ما
۷هر کس به ما کند ستمی، همچو عاجزان
دیوان خود به آه سحر می بریم ما
۸صائب ز بس تردد خاطر، که نیست باد!
در خانه ایم و رنج سفر می بریم ما
۹