از زخم زبان نیست گزیر اهل رقم را
بی چاک که دیده است گریبان قلم را؟
۱ناخن ز سبکدستی ما برگ خزان است
چون سکه به زنجیر نداریم درم را
۲عشاق تو بر نقد روان کیسه ندوزند
زر لکه پیسی است کف اهل کرم را
۳بی نور نگردد دل از آلودگی جسم
از تیرگی جامه چه پرواست حرم را؟
۴ناامنی صحرای وجودست که هرگز
از خود نکند صبح جدا تیغ دو دم را
۵روشنگر تقدیر به یک روز جلا داد
آیینه زانوی من و ساغر جم را
۶گرد دهن تنگ تو گردم که نموده است
شیرین به نظرها سفر تلخ عدم را
۷تا چشم تو آورد به کف ساغر تکلیف
می کرد چراغان سر قندیل حرم را
۸داغ است همان چاره داغی که کهن شد
هم نقش قدم محو کند نقش قدم را
۹صائب بکش از چهره معنی ورق لفظ
تا کی ز برون سیر کنم باغ ارم را؟
۱۰