از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را
با قافله کاری نبود فرد روان را
۱آسودگی و درد طلب آتش و آب است
منزل نبود قافله ریگ روان را
۲دل سرد چو گردید ز دنیا، نشود بند
حاجت به محرک نبود برگ خزان را
۳ای جذبه توفیق، به همت مددی کن
شاید که به منزل برم این بار گران را
۴از عشق شود چاشنی عمر دو بالا
بی جوش، قوامی نبود شیره جان را
۵از گرد کدورت شود آیینه دل صاف
بارست به دل، صافی می دردکشان را
۶ما را سر پرخاش فلک نیست، وگرنه
سهل است رساندن به زمین پشت کمان را
۷در سینه ما قطره نشد گوهر شهوار
تا همچو صدف مهر نکردیم دهان را
۸از دخل کج اندیشه ندارند سخن راست
از ناوک کجرو خطری نیست نشان را
۹از ساده دلی هر که دهد پند به مغرور
بیدار به افسانه کند خواب گران را
۱۰با آن دل آهن چه کند جوشن داود
کز سنگ برآرد چو شرر خرده جان را
۱۱از دانه اثر نیست درین خرمن بی مغز
از آه چه بر باد دهم کاهکشان را؟
۱۲چون نافه شود از نفست خون جگر مشک
از غیبت اگر پاک کنی کام و دهان را
۱۳با سوخته جانان چه کند حرف جگرسوز؟
از داغ محابا نبود لاله ستان را
۱۴از رخنه شود سینه الماس مشبک
مژگان کج او چه کند راست سنان را
۱۵این بادیه غربال بود از چه خس پوش
صائب به دو صد دست نگه دار عنان را
۱۶