استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟
خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را
۱حیف است شود رشته جان ها گره آلود
شیرازه دل ها مکن آن موی میان را
۲بی تابی عاشق شود از وصل فزون تر
ناسور کند پنبه ما داغ کتان را
۳از آتش دوزخ دل عاشق نهراسد
بستر ز تب گرم بود شیر ژیان را
۴از چشم غزالان حرم، خواب سفر کرد
ابروی تو روزی که به زه کرد کمان را
۵مغز سر من نیست تنک مایه سودا
در دیده من جوش بهارست خزان را
۶هرگز نشود برق ز فانوس حصاری
از خود نتوان کرد جهان گذران را
۷عشق آمد و بیرون در افکند چو نعلین
از خلوت اندیشه من هر دو جهان را
۸بیدار نشد چشم تو از شور قیامت
طوفان، تری مغز شد این خواب گران را
۹میدان تو هر چند بود همچو کف دست
زنهار به صد دست نگه دار عنان را
۱۰صائب ز لبت گوهر شهوار نریزد
چندی چو صدف تا نکنی مهر، دهان را
۱۱