گمراه کند غفلت من راهبران را
چون خواب، زمین گیر کند همسفران را
۱بی بهره ز معشوق بود عاشق محجوب
روزی ز دل خویش بود بی جگران را
۲در کوه و کمر از ره باریک خطرهاست
زنهار به دنبال مرو خوش کمران را
۳چون صبح مدر پرده شب را که مکافات
در خون جگر غوطه دهد پرده دران را
۴ز آتش نفسان نرم نگردد دل سختم
این سنگ کند خون به جگر شیشه گران را
۵اکسیر شد از قرب گهر گرد یتیمی
از دست مده دامن روشن گهران را
۶هر نامه که انشا کنم از درد جدایی
مقراض شود بال و پر نامه بران را
۷با دیده حیران چه کند خواب پریشان؟
صائب چه غم از شور جهان بی خبران را؟
۸